|
زندگی رازیست
عشق رازیست اشک رازیست لبخند رازیست اشک آن شب لبخند عشقم بود . . . + نوشته شده در جمعه بیست و ششم مرداد 1386 9:25 توسط مکتوب |
امروز سر کلاس ریاضی استاد شروع کرد نصیحت کردن و خاطره گفتن یکی از خاطرههاش این بود : می گفت داشتم یه برگه محاسبات صحیح میکردم رسیدم به سوال 2 دیدم نوشته "جواب سوال 2 در صفحه بعدی" رفتم صفحه بعد دیدم بازم نوشته "جواب سوال 2 در صفحه بعدی" بازم رفتم صفحه بعد دیدم نوشته "اگر بلد بودم همون صفحه اول می نوشتم " + نوشته شده در سه شنبه شانزدهم مرداد 1386 23:31 توسط مکتوب |
نيمه هاي شب از خانه بيرون آمدم .... تنها من بودم و من و تنهايي من .... + نوشته شده در جمعه پنجم مرداد 1386 23:41 توسط مکتوب |
|