آبجیم یه موجود مقدسه !!!!!!!
من خیلی دوسش دارم خیلی !!!!! رو حرفشم اصلا نمیتونم حرفی بزنم خودشم میدونه که تا حالا هرچی گفته گوش کردم !!!!!!!
آبجی !!!! از خدا، همون خدای بزرگ و مهربون ،همون که تنها امیده ميخوام به هر آرزويی که داری برسی، بهترين زندگی رو داشته باشی و برای بدست آوردن سعادتت حاضرم هر کاری بکنم تا خوشبخت ترين دختر روی زمين بشی
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1384 21:2 توسط مکتوب
بسم الله!!!!
ساممعلیک.....
اطلاعیه.......
اولا اینکه اینجا قلمرو شخصی یه داداش گله یه بنده هستش که فقط یه ابجی داره که من باشم و حق هر گونه کرم ریختن رو دارم.....
بعدشم قابل توجه همه یه فک و فامیلای دیگه باشه که از پذیرفتن هر گونه ابجی و دختر خاله و دختر عمو یا عمه و یا حتی دایی به شدت معذوریم.....
باتشکر از اهل محل......
امضا...... ابجی گله
اهان یادم رفته بود بگم که از قبول کنه ها و دو به همزنا بیشتر از بقیه یه موارد معذوریم........
+
نوشته شده در سه شنبه بیستم اردیبهشت 1384 18:48 توسط مکتوب
|
بخونید شاید که رستگار شوید و حالی به حولی ....................
قبر مرا نيم متر كمتر عميق كنيد تا پنجاه سانت به خدا نزديكتر باشم.
بعد از مرگم، انگشتهاي مرا به رايگان در اختيار اداره انگشتنگاري قرار دهيد.
به پزشك قانوني بگوييد روح مرا كالبدشكافي كند، من به آن مشكوكم!
ورثه حق دارند با طلبكاران من كتككاري كنند.
عبور هرگونه كابل برق، تلفن، لوله آب يا گاز از داخل گور اينجانب اكيدا ممنوع است.
بر قبر من پنجره بگذاريد تا هنگام دلتنگي، گورستان را تماشا كنم.
كارت شناسايي مرا لاي كفنم بگذاريد، شايد آنجا هم نياز باشد!
مواظب باشيد به تابوت من آگهي تبليغاتي نچسبانند.
روي تابوت و كفن من بنويسيد: اين عاقبت كسي است كه زگهواره تا گور دانش بجست.
دوست ندارم مردم قبرم را لگدمال كنند. در چمنزار خاكم كنيد!
كساني كه زير تابوت مرا ميگيرند، بايد هم قد باشند.
شماره تلفن گورستان و شماره قبر مرا به طلبكاران ندهيد.
گواهينامه رانندگيم را به يك آدم مستحق بدهيد، ثواب دارد.
در مجلس ختم من گاز اشكآور پخش كنيد تا همه به گريه بيفتند.
از اينكه نميتوانم در مجلس ختم خودم حضوريابم قبلا پوزش ميطلبم.
به مرده شوي بگوييد مرا با چوبك بشويد چون به صابون و پودر حساسيت دارم.
چون تمام آرزوهايم را به گور ميبرم، سعي كنيد قبر مرا بزرگ بسازيد كه جاي جسدم باشد
+
نوشته شده در یکشنبه هجدهم اردیبهشت 1384 20:11 توسط مکتوب
|
نردباني سبز ، پوشيده از گلهاي سرخ ،
رفته تا به عرش خدا بالا ، پاي بر پلكان اولش نهادم و از آن بالا رفتم ،
من سالهاست مسافر اين نردبانم ،مسافري خسته ، با دلي پر از پرسش رفتن ،
پر از سوال رسيدن تا به كجا ؟
من آخر تا به كي خواهم توانست بروم تا به نهايت بالا ؟
همان نهايتي كه از ابتدايش گم شده ام در سرزمين خيال ،
من آخر به كجا مي روم ، مقصودم كيست ؟
آخر من از تنهايي گم شدن مي ترسم ..... من از رهايي در اين سرزمين مي ترسم ،
مرا ياري كن اي آنكه مرا به اميد رسيدن به خانه ات تا بدين جا اينچنين مشتاق كشيده اي .....تو مرا رها نخواهي كرد اين را مي دانم .....
اما اين رهايي مرا از سرمايي پنهان مي لرزاند ....
،اشكهايم را نمي بيني ؟ من سالهاست با اين گونه هاي تر از اين نردبان بالا مي آيم ،ولي كسي را نمي يابم تا كه سر بر شانه هايش بسپارم و آرام به خواب روم ....خوابي پر از رويا.....روياي رسيدن ....به كجا؟....نمي دانم ..
ديگر توان آمدن ندارم ....پاهايم سست شده است ....من در حال سقوطم....ودستانم رها شد ....
در هنگام سقوط ، ناگه دستاني گرم ،وسيع ، دستان كوچكم را گرفت ، "درست آمده اي ...من اينجايم "
و من او را لمس كردم .....در نهايت سقوط !!!!
+
نوشته شده در پنجشنبه یکم اردیبهشت 1384 16:23 توسط مکتوب